تبليغاتX
و قبر بطوس یالها من مصیبة
صلّي الله عليــــــــك يـــــا علي بن مـوســـــي الـــرّضا
 

محرم سپري شد و رسيد به  امشب  كه شب تاسوعاست و شب  ياد كردن از
تكيه گاه امام حسين ...
شب عزاداري براي جوانمردي  كه تا زنده بود دشمن جرأت نداشت حتي نگاه چپ به خيام أباعبدالله عليه السّلام  بندازه .
شيرزاده علوي و پسر ام البنين حضرت عباس عليه السّلام  ...
كسي كه امام حسين عليه الّسلام  وقتي كه صدايش زد فرمود : جانم بفدايت يا عباس ....
يكي از شعرا شعري رو در مدح حضرت عباس سرود و گفت :
ای عباس  اي كسي كه  ظهر عاشورا حسين به تو پناهنده شد ...
بعد با خودش گفت اين چه حرفي بود كه زدم و گفت ديگه شعر نميگم .
امام حسين عليه السلام رو در خواب ديد كه بهش فرمودند از شعري كه سرودي پشيمان نباش .
بدرستيكه همين گونه بود و ظهر عاشورا به عباس پناه بردم ...
زبان از بيان كردن حتي قطره اي از   درياي بزرگواري و سخاوت عباس عليه السّلام عاجزه ...
فقط ميتونم بگم عباس جان  ، بدرستي كه با رفتنت پشت امام حسين شكسته شد و دستهاي آماده سيلي زدن به فرزندان رسول الله ...
براستي كه تا تو بودي اصغرشش ماهه حسين هم  زنده بود و صورت رقيه نيلي نبود  ...
قمر بني هاشم ....
حسين زهرا بي تو تنهاي تنهاست ...

تا تو بودي  من پناهي  داشتم              با  وجـود  تو  سپاهي  داشتم
تا تو بودي خيمه ها آرام  بود             دشمنـم در  كربلا  ناكام   بود
تا تو بودي خيمه ها پاينده بود             اصغرشش ماهه من زنده بود

از رشادتت عباس  همين بس كه يك تنه حافظ خيام امام حسين بودي ...
از رشادتت همين بس كه به هر سو كه حمله ور ميشدي لشكر از هم ميدريد
از رشادتت همين بس كه يك تنه سپاه  محافظ شط رو از هم دريدي و مشكها رو پر از آب كردي ...
و از معرفتت همين بس كه با لب تشنه و با كام عطشان از فرات بيرون اومدي ...

چگونه من آب روان بنوشم        صداي العطش رسد بگوشم

و مگر جز با نيرنگ و كمين ميتونستند با شيرزاده علوي درگير بشن ؟
اول دست راست عباس عليه السّلام  بر اثر ضربت يك نامرد كه در كمين بود از بدن جدا شد :

افتاد دست راست خدا يا ز پيكرم          بر دامن حسين رسان دست ديگرم

دربين راه  دست چپ هم در اثر ضربتي ديگر جدا شد ...
اما عباس همچنان با اميد رساندن آب به خيام ميتاخت  كه 4000 كماندار عباس علي رو
آماج تير قرار دادن
4000 عدد كمي نيست ....
انقدر تير به حضرت  عباس اصابت كرد كه بدن غرق در تير شد ...
آه  از آن ساعتي كه اميد علمدارحسين  تبديل به يأس شد و مشكهاي آب پاره...
ديگه عباس  روي رفتن به خيمه امام حسين رو نداشت كه تير سه شعبه حرمله چشم
عباس رو تزيين كرد :
ديگر از ديدار اطفال حسين شرمنده بودم       تير زد دشمن به چشمم تا كه طفلان را نبينم
 و عمود آهنين هم فرقش رو مانند پدرش اميرالمومنين شكافت و با اون بدن پر از تير از
اسب به زمين افتاد .
اينجاست كه تيرها كار خودشون رو كردند و بدن رو تكه تكه كردن .
امام حسين با شنيدن فرياد ادرك أخي برادر بسرعت به سمت عباس اومد .
عباس از امام تقاضا كرد كه  حسين جان ، دستي ندارم ؛ كمك كن خونهاي جلوي چشمم
رو كنار بزن تا براي بار آخر چشمم جمال حسين زهرا رو ببينه
بعد عباس با همون حال و بدن قطعه قطعه گريست ...
امام حسين فرمود عباسم تو وظيفت رو انجام دادي ..
اما عباس فرمود حسين جان گريه من به خاطر شماست ..
هم اكنون موقع جان دادن من شما بالاي سر من هستيد و سرم روي زانوي شماست اما
شما موقع جان دادن تنهاي تنها و روي خاك هاي گرم كربلا ... .

                      بود اميدم  مرا ياري كني          سالها بهرم علمداري كني

                     اي دريغا شد اميدم نااميد        بي برادر گشتم و پشتم خميد

از مصيبت داغ عباس  همين بس كه امام حسين وقتي به خيام رسيد و اهل خيمه
از عباس پرسيدند جواب فرمودند :
برويد رخت اسارت بپوشيد چون عباس به شهادت رسيد ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 21:10  توسط طه طبسي  | 

 
 
 
 
 
 
 
 

محرم امام حسين هم رسيد ...

اين ماه ، ماه آموختن غيرت و وفاداري  و ايثار و مردانگي و رشادت و صبر و در يك كلام آموختن انسانيته .

ماهي كه انسان از لحظه لحظه و ثانيه ثانيش بهترين درسهاي عمرش رو ميگيره .

ماهي كه حسين زهرا  حجت رو بر همه تمام كرد و همه ناگفته ها رو گفت .

حديثي رو كه آوردم  هممون بارها شنيديم وخونديم  .

خود امام علت قيامشون رو  امر به معروف و نهي ازمنكر ذكر كرده اند .

ولي متاسفانه فضاي جامعه امروز دقيقا عكس اين موضوع موضع گرفته .

امر به معروف و نهي از منكر در جامعه امري قبيح شده .

متاسفانه و متاسفانه اين طرز فكر غلط كه :

(من اگرخوبم اگر بد تو برو خود را باش) در ذهنها ريشه دوونده .

 اما امام حسین  با قيامش آموخت كه ديندار واقعي  كسي نيست كه فقط به خودش مشغول باشه ....

چون دين بدون امر بمعروف و نهي از منكر دين نيست  ...

دينداري  يعني زمانيكه همه عالم دست به دست هم دادن تا  حسين بن علی  رو بكشن  وظيفه داري با همه توانت هر چند اندك  جلوي اونها  بايستي و تا اخریت قطره خونت رو فدای امام حسین کنی ...

نه اینکه  بگي اونها دارن سر امام حسين رو ميبرّن و به من چه .

يكي از افراد كه در روز عاشورا در لشكرعمر سعد بود بعد ازواقعه كربلا  رسول الله رو در خواب ديد .

به رسول الله عرضه داشت يا رسول الله  من هيچ نيزه و سنگ و سنان و شمشيري نه بر بدن حسين زدم و نه بر بدن اصحابش .

رسول خدا بهش فرمودند :

آيا صداي هل من ناصر ينصرني حسينم رو نشنيدي ؟

نديدي تنهاست ؟

گفت چرا .

پيامبر فرمودند چون حسينم رو تنها گذاشتيد از خداوند ميخوام  شما رو به خذلان  و خفت و بدبختي بكشونه و روزي كه ياوري بخواي چه در دنيا و چه درآخرت هيچ كس كمكت نكنه . 

كسايي كه از روي جهل دارن اين طرز فكر غلط رو اشاعه ميدن که سر هر کس به کار خودش باشه  و مقابل امر به معروف و نهي از منكر مي ايستند در حقيقت  به خون شهيد كربلا خيانت ميكنن و اونايي كه عامدا اين طرز فكر شيطاني رو نشر ميدن خدا خودش بنيادشون روهر چه زودتر براندازه .

 
ابالفضل دخيلم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:41  توسط طه طبسي  | 

 

 

 

ماه محرم اومد ؛ اما من كه از خودم خيلي نا اميدم ...

دم محرم و موقع  عزاداري دستم ازمچ اونم از دو جا بشكنه ... .

چرا ....؟ شايد لايق عزاداري نبودم ....

اميدوارم اينطور نباشه .  

مگر عادت اين خاندان  جز احسانه و سجيّتشون  جز كرم ؟

درهر صورت خدا همه عزاداران حسيني رو سلامت نگه داره .

براي اين پست ميخوام جريان خواب مقبل رو بنويسم .

مقبل يك شاعري بوده كه خيلي آرزوي زيارت امام حسين عليه السلام  رو داشته

اما از نظر مالي در مضيقه بوده .

هر وقت ساير افراد كربلا ميرفتن اشك حسرت ميريخته وآرزوي زيارت ارباب

 بي  كفنش رو داشته .

يك روز يكي از دوستا خرج سفرش رو تقبل ميكنه  و از كاشان راه ميفتن به سمت كربلا .

در راه و نزديكي هاي گلپايگان  دزدا  قافله رو تاراج ميكنن .

يك عده از افراد بر ميگردن كاشان .

يك عده هم  ميرن سمت گلپايگان و از اونجا با توجه به اعتباري كه داشتند و يا از

فاميلاشون پول قرض ميكنن و سفر رو ادامه ميدن .

اما مقبل در گلپايگان نه آشنايي داشت و نه اعتباري . از يك طرف هم دوست نداشت

ديگه راهي رو كه اومده برگرده . دلش هواي امام حسين عليه السلام  رو داشت ...

با خودش مي گفت يك قدم نزديكتر به امام حسين عليه السلام  هم يك قدمه .

همينجا ميمونم كار ميكنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه ....

چند وقتي تو گلپايگان موند تا محرم از راه رسيد .

 

مثل همه شيعيان در مجالس عزاداري  شب و روز محرم شركت ميكرد تا اينكه

شب عاشورا شد ، اشعاري رو كه سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا كرد ....

همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رويا خواب ديد مشرف شده به كربلا

 و وارد صحن شد .

 

خواست بره طرف ضريح كه از ورودش جلوگيري كردن .

مقبل ميگه :

 

با خود گفتم خدايا نبايد در رابطه با دخول به حرم كسي ديگري را مانع شود .

 يكي گفت درست ميگويي مقبل اما الان فاطمه زهرا  (س) و خديجه كبري و آسيه

و هاجر و ساره با عده اي  از حوريان در حرم مشغول زيارتند  چون تو نامحرمي

اجازه ورود نخواهي داشت .

 پرسيدم توكيستي ؟ گفت : من از فرشتگان حافّين هستم ،

حالا براي اينكه ناراحت نشوي بيا تا تو را به قسمتهاي ديگر حرم هدايت كنم .

در سمت غربي صحن مطهر مجلسي با شكوه بود . از وي راجع به حاظرين 

 در مجلس سوال كردم  .

گفت : پيامبرانند از آدم تا خاتم كه همه براي زيارت قبر سيد الشهدا آمده اند

مقبل ميگه  : حضرت رسول صلي الله عليه و آله را ديدم كه فرمود برويد به محتشم بگوييد بيايد

ناگاه ديدم محتشم با همان قيافه ، قدي كوتاه و چهره اي نوراني و عمامه اي ژوليده  وارد شد

 حضرت به منبري كه در آنجا بود اشاره فرمودند كه اي محتشم برو بالا و هر چه بالا ميرفت

حضرت ميفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسيد ايستاد ومنتظر دستور پيامبر بود .

حضرت فرمود اي محتشم  امشب شب عاشوراست ،  از آن اشعار جانسوزت بخوان 

 و محتشم شروع كرد به خواندن اشعارش :

 

 

 

اينجا بود كه صداي گريه و ناله از پيامبران بلند شد  ...

حضرت رسول صلي الله عليه و آله گريه كنان مي فرمود :

اي پدران من اي عزيزان ببينيد با فرزندم حسين چه كرده اند ، آب فراتي كه همه حيوانات

 از مينوشند بر فرزندم حرام كردند

سپس اشاره كرد كه محتشم هنوز هم بخوان .

محتشم ادامه داد :

 

 

 

 

در اين لحظه گريه آنقدر زياد شد كه گويي صداي گريه به عرش ميرسيد .

محتشم خواست تا پايين بيايد حضرت فرمود باز هم بخوان زيرا هنوز دلها از گريه خالي نشده .

محتشم اطاعت امر كرد و در حاليكه عمامه اش را از سر برداشت و به زمين زد

 فرياد كنان صدا زد يا رسول الله :

 

 

با رسيدن محتشم به اين قسمت از اشعارش رسول الله  غش كرد

و انبيا همه بر سر ميزدند و گريه ميكرند .و ملكي اين شعر محتشم را ميخواند :

 

 

محتشم لب فرو بست و از منبر پايين امد .

پس از ساعتي كه مجلس به حالت عادي بازگشت پيامبر عباي خود  را بر دوش محتشم انداخت

مقبل ميگويد :

من هم شاعر اهل بيت بودم و دوست داشتم پيامبر به من هم بگويد تو هم اعارت را بخوان .

هر چه انتظار كشيدم نفرمود .

مايوسانه از حرم خارج شدم كه ديدم حوري مرا صدا ميزند اي مقبل ، فاطمه زهرا سلام الله عليها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگوييد تا اشعارش را بخواند

مقبل گويد رفتم روي منبر پله اول ولي ديگر پيامبربه من نفرمود برو بالاتر فهميدم

 مقام محتشم از من خيلي بالاتر است .

شروع كردم به خواندن اشعارم :

 

 

تا اين اشعار را خواندم حوريه آمد و گفت مقبل ديگر نخوان كه زهرا  سلام الله عليها

 غش كرد . مقبل گويد :

از منبر فرود آمدم و پيامبر به عنوان صله چيزي به من عطا نفرمود .

ناگهان امام حسين عليه السلام را درهمان حالت رويا ديدم كه ازآن حلقوم بريده صدا زد :

اي مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد

مقبل گويد در اين حال از خواب بيدار شدم .

فرداي آن روز قافله اي به قصد زيارت كربلا حركت كرد و مرا همراه خود برند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 15:12  توسط طه طبسي  | 

  
 
 
با عرض سلام خدمت همه دوستان .
 
حقیقتش وبلاگ دیگم رو با شعری در مدح امیرالمونین صلوات الله علیه
 
 بروز رسانی کردم و چون شعرش رو خیلی دوست دارم تو این وبلاگ
 
هم آوردمش .  شعر زیر از  حافظ شیرازی هست منتهی اکثرا در نسخ 
 
 قدیمی دیوان حافظ پیدا میشه .
 
 در هر صورت تقدیم میکنم  به تمامی دوستداران شاه ولایت
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 20:11  توسط طه طبسي  |