تبليغاتX
و قبر بطوس یالها من مصیبة
صلّي الله عليــــــــك يـــــا علي بن مـوســـــي الـــرّضا

 

 

 


در این پست میخوام قسمتی از نامه طولانی عمربن الخطاب به معاویة ابن أبی سفیان ( علیهم اللّعنة ) رو بنویسم .

نامه ای که اون زنا زاده اعتقادات واقعیش رو برای هم مسلکش معویة بن أبی سفیان نوشته ؛ این نامه بسیار طولانی هست که من فقط به قسمت هاییش اشاره میکنم :

  

ای معاویه ! آن کسی که ما را با شمشیر وادارکرد که به او اعتراف کنیم ،
اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی از دعوت و اعتراف ، سینه ها از خشم و
غضب خروشان و جانها آشفته و مشوش و فکرها و دیدگان دچار شک و تردید بود.

 

به بت هبل ودیگربتان لات وعزی سوگند که عمراز آن روزکه آنها را پرستیده دست
از آنها بر نداشته و پرودگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد را  تصدیق ننموده
است و جزاز راه نیرنگ و  فریب ادعای مسلمانی ننموده  است  و میخواسته او را
( حضرت محمد  ) بفریبد .

چون او جادوی بزرگی برایمان آورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسرائیل
با موسی و هارون و داوود و سلیمان و  عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنها را
او یک تنه آورد ! .

و بر آنان این نکته را افزود که اگراو را باورداشته باشند باید براین مطلب که سالار
ساحران هست اقرار داشته باشند .

ای پسر ابوسفیان تو آئین خودت را بگیر و از ملت خود پیروی کن ...

 *  *  *  *  *  *  * *  *  *  *  *  *  *

من بر ستاره درخشان و نشان پر فروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر
نامیده میشود و داماد محمّد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده
و فاطمه اش نامیـده اند ازدواج کرده بـود  حمله بردم  تا آنجا که  بر درخـانه علی و
فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دخترانشان زینب  و ام کلثوم  و کنیزی به نام
فضه به همراه خالد بن ولید و قنفذ ( غلام ابوبکر ) و دیگر یاران ویژه خود رفتم و
بسختی حلقه در را گرفته و کوبیدم .

کنیز آن خانه پرسید کیست .

به او گفتم به علی بگو کارهای بیهوده را رها کن و خود را به طمع خلافت نینداز .

اختیار امور به دست تو نیست .

کار دست کسی است که مسلمانان او را برگزیده اند ...

 *  *  *  *  *  *  * *  *  *  *  *  *  *

به خدای لات و عزی سوگند اگر کار به ابوبکــر واگذار میشد هیــچ گاه به آنچه که میخواست نمیرسید و به جانشینی ابن أبی کبیشه ( حضرت محمّد  ص ) دست
نمی یافت ..

ابتدا به قبیله نزار و قحطان گفتم خلافت جز در قریش نمی تواند باشد .

این سخن را بدان جهت گفتم که :

 دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده  و  نیز مهاجرین  و انصار هم  بر خلافتش
تاکید دارند  و بیان میکنند که او امیرالمومنین علی ابن أبی طالب است و میگویند  با
وی  در چهار موضع به عنوان امیرالمومنین سلام کرده اند و رسول خدا برای اواز
تمامی امت بیعت گرفته و خلافت امری معین است  و نه ادعایی و بیهوده .

ما آنها ( مهاجرین و انصار ) را تکذیب  کرده  و من چهـــل نفر را وادار کردم که
شهادت دهند که  محمّد گفته است : امامت با انتخاب و اختیار مردم است .

چون آنها را گمراه نمودم انصار گفتند ما از قریش سزاوار تریم زیرا ما به آنان پناه
داده و یاریشان کردیم

در این هنگام به انصار گفتم چهل نفر گواهی دادند که امامان باید از قریش باشند ...

در این هنگام نزاع بالا گرفت و من در حالی که همه می شنیدند گفتم : فقط به کسی
میرسد که از همه بزرگسال تر و نرم تر و ملایمتر باشد .

گفتند چه کسی را میگویی ؟

گفتم ابوبکر را . 

و از ابوبکر تعریف کردم

بنی هاشم با خشم جلو آمدند و زبیر درحالی که ازآنان پشتیبانی میکرد شمشیرش را
از نیام در آورده و گفت جز با علی نباید بیعت شود وگرنه این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت .

گفتم ای زیبر انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد در آورده چون مادرت صفیه دختر
عبد المطلب است .
گفت : این یک شرافت والا و یک امتیاز ویژه است .
ای پسر حنتمه و ای پسر صهّاک ، ساکت باش ای بی مادر و سخنی دیگر هم گفت.

چهل نفرازحاظران در سقیفه بنی ساعده از جا جسته بر او حمله ور شدند ...
به خدا  سوگند  نتوانستیم  شمشیرش را از دستش بگیریم  مگر وقتی که  بر زمینش
افکندیم ،
من به سرعت خود را به ابوبکر رسانده  با او دست بیعت دادم  و به دنبال
من عثمان و تمامی حاضران سقیفه غیر از زبیر چنین کردند ..

به او گفتم بیعت کن و گرنه تو را خواهیم کشت .

بعد مردم را از او دور ساخته گفتم مهلتش دهید .

او از روی خودخواهی به خشم در آمده .

سپس  دست ابوبکـــر را در حالی که از ترس به خود می لرزید گـرفته سر پا نگه
داشتم و او را که عقلش مخلوط  گشته  و نمیدانست چه  میکند بر روی  منبر محمّد
نشانیدم .
به من گفت ای ابو حفص من از قیام علی میترسم .

به او گفتم علی فعلا سر گرم کاری دیگر است .

ابو عبیده جراح مرا یاری کرد و دست او را بر روی منبر  میکشید  و من از پشت
سرش او را مانند  بز نری که بخواهند  بر بز ماده ای بجهانند بر روی منبر گذاشتم .

گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد .

به او گفتم سخنرانی کن و خطبه بخوان .

اما از ترس زبانش بند آمده بود .

من دست خود را از شدت عصبانیت به دندان گرفته بودم .

به او گفتم تو را چه شده ؟ میخواستم او را از منبر به زیر آورم  و خود جای او را
بگیرم ؛
اما ترسیدم مردم از سخنانی که خودم در باره او گفته بودم تکذیبم کنند .

عده ای گفتند پس آن فضائلی که در باره او گفتی کجاست ؟

من نیز گفتم از رسول خدا  در باره او فضائلی شنیده ام  که  آرزو میردم  ای کاش
موئی بر بدن ابوبکر باشم .

سپس به ابوبکر گفتم سخن گوی وگرنه از منبر پائین آی .

وی با صدائی ضعیف گفت :

من ولی و سرپرست شما شده ام اما بهترین نفرات  شما  نیستم  با اینکه علی در بین
شماست.  
بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند  و
خیر مرا در نظر ندارد .

پس هر گاه لغزیدم شما مرا بر پای داشته و راست کنید ! که  من در پوست  و موی
شما وارد نشوم .

برای خود و شما استغفار میکنم !!

از منبر پایین آمد در حالی که مردم به او خیره شده بودند .

دستش را گرفته فشار دادم و او را نشانیدم .

مردم برای بیعت با او آمدند .

من در کنارش بـــودم تا هم او را و هم کسانی که بخواهند از بیعتش  سر باز زنند
بترسانم .

 *  *  *  *  *  *  * *  *  *  *  *  *  *

وقتی بیعت او فراگیر شد فهمیدم علی شبانه فاطمه و حسنین را به در خانه مهاجرین
و انصار می برد و بیعت  آنها را در چهار موضع یاد آورمیشود و آنان را تحریک
میکند .
مردم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمکش نمیرود

من هم به کنیزش فضه گفتم به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید .

چون مسلمانان با او بیعت کرده اند !

پاسخ داد علی مشغول است

گفتم بهانه نیاورو به او بگو خارج شود و گرنه وارد شده و به زور بیرونش میبریم

فاطمه از اتاق بیرون آمده پشت در منزل ایستاد و گفت :

ای گمراهان دروغگوی ! چه میگویید ؟ و چه می خواهید ؟

گفتم چرا علی تو را برای پاسخگوئی فرستاده و خود در پس پرده نشسته ؟

گفت طغیان و سر کشی تو ، ای بدبخت مرا از خانه بیرون آورده است و حجت را
بر تو و همه گمراه کنندگان تمام کرده است

گفتم این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار بگذار .

بگو علی بیرون آید چون دوستی و احترامی نیست

گفت ای عمر :  آیا مرا از حزب شیطان میترســـانی  با اینکه حزب شیطان کوچک
است ؟

گفتم اگر بیرون نیاید هیزم فراوانی آورده بر روی ساکنان این خانه آتش می افروزم

و تمام کسانی را که در این خانه باشند خواهم سوزاند  مگر اینکه علی برای  بیعت
بیرون آید تا او را همراه ببریم

سپس تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن ولید گفتم بروید  و هیزم  بیاورید
و گفتم خانه را به آتش میکشم

فاطمه به من گفت : ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیرالمومنین .

فاطمه دستهایش را جلوی در خانه گرفته نمیگذاشت در باز گردد

او را به یک سو افکندم .

سر راه من را گرفت ، با تازیانه بر دستهایش زدم .

از شدت درد ناله اش بلند شد .

تصمیم گرفتم قدری نرم شوم و برگردم در این هنگام به یاد دشمنی علی و حرص و
ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم .

لگدی بر در زدم .

وی که محکم بر در چسبیده بود فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و  رو شد  و صدا
زد ای پدر ای رسول خدا با حبیبه تو و دخترت اینگونه رفتار میشود .

آه ای فضه مرا بگیر به خدا قسم فرزندی که در شکم داشتم کشته شد .

در را باز کرده وارد خانه شدم .

از روی مقنعه به گونه ای بر صورتش نواختم که گوشواره از گوشش به درآمد و
زمین افتاد .

علی از خانه بیرون آمد.

همینکه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه فرار کردم .

و به خالد و قنفذ و همراهانـــش گفتم جنایت بزرگی مرتکـــب شدم که بر خود ایمن
نیستم .

این علی است که از خانه بیرون آمده .

من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم .

فاطمه میخواست نفرین کند اما علی گفت ای دختر رسول خدا !

اگر چادرازسر برداری و بخواهی این مردم را نفرین کنی دعایت به اجابت خواهد
رسید ؛
تو ای بانوی زنان بر این خلق نگون بخت رحمت باش و موجب  عذاب  و
نابودی آنان نباش .

فاطمه به برون خانه رفت و جنینش را که علی او را محسن نامیده بود سقط کرد .

من جمعیت فراوانی در آنجا گرد آورده بودم اما نه بدان جهت که از  کثرت آنها  در
مقابل علی کاری ساخته باشد بلکه به خاطر دلگرمی خودم ...

او را به زور در حالی که درمحاصره بود برای اخذ بیعت بردیم .

اما نیک میدانستم اگر من و تمامی ساکنان روی زمین  کوشش  کنیم  زورمان به او
نمیرسد .

اما علی مطلبی را در نظر داشت که من  به خوبی میدانستم و بر آن واقف بودم

( وصیت پیامبر به علی علیه السلام که صبر پیشه کند و دست به شمشیر نبرد )

 او را به نزد ابوبکر بردیم .

او با ابوبکر بیعت نکرد اما من گفتم تو ای ابوالحسن بیعت کردی و برگرد !

ابوبکر هم از ناراحتی و ترسی که از علی داشت اصلا نمیخواست که علی را در
آنجا ببیند .

علی بر سر مزار محمد رفت

من ابوبکر را کنار قبر محمد بردم و گفتم چنین وانمود میکنم که در آنجا با تو بیعت
کرده است .

علی دستان خود را بر خاک قبر گذاشته بود و سلمان ، مقداد ، ابوذر ، عمار ،
حذیفة بن یمان اطرافش را گرفته بودند .

در کنارش نشستیم .
به ابو بکر گفتم تا او هم مانند علی دستش را روی قبر نزدیک دست علی بگذارد.

اودستش را گذاشت و من دست او را گرفته تا به دست علی بکشم  و بگویم علی
بیعت کرده است ولی علی دستش را برداشت .

با ابوبکر از آنجا حرکت کرده پشت به آنان نموده میگفتم خداوند به علی پاداش خیر
عنایت کند وقتی به کنار قبر
رسول خدا حاظر شدی از بیعت با تو خود داری نکرد. .

ابوذر از میان مردم برخاسته فریاد میزد : به خدا سوگند ای دشمن خدا علی هیچگاه
با یک برده آزاد شده بیعت نکرد .

ما به هر کس میرسیدم میگفتیم علی با ما بیعت کرده است و ابوذر تکذیب میکرد .

اما علی نه در دوران خلافت ابوبکر و نه در زمان حکومت من با ما بیعت نکرد و
نه با کسی پس از من خواهد بود .

12 نفر از یاران و اصحاب او نیز با ابوبکر و من بیعت نکردند .

 *  *  *  *  *  *  * *  *  *  *  *  *  *

ای معاویه چه کسی انتقام گذشتگان را غیر از من از علی گرفته است ؟

محمد به  مردم  گفته بود  بر این منبر کسی غیر از او  و علی و پیروانش از افراد
خانواده اش نباید بالا رود .

ولی سحرش باطل و تلاشش بی نتیجه ماند و ابوبکر بر منبر بالا رفت و پس از او
من بالا رفتم .

و ای بنی امیه امیدوارم که شما چوبه های طناب این خیمه را بر افراشته باشید .

بدین جهت ولایت شام رو به تو سپرده ام .

ای معاویه من با این یاد آوری ها و شرح و بسطی که از جریانات به تو کردم
خیرخواه تو بودم .

مبادا در انتقامت از محمد شتاب کرده و مرده اش را نکوهش یا آنچه آورده رد کنی
که به هلاکت خواهی رسید

به هنگامی که به مسجد و منبر محمد میروی کاملا بر حذر باش

در ظاهر تمام مطالب محمد را تصدیق کن .

با مردم مسامحه و کن و خوش برخورد باش و مانند محمد برایشان جا باز  کن  اما
آنان را به دست رئیسان خودشان بکش

بر تو باد راه و روش پیشینیان .

انتقام خون آنان را بگیر و دنباله رو آنان باش ...

 

 بحار الانوار ج ۳ ص ۲۸۸

عوالم العلوم در احوالات حضرت زهرا  ص ۵۹۹

سرور دل پیامبر ۶۶۵ الی ۶۷۷

نزهة الکلام و بستان العوام ج ۱ گفتار ۲۷ ص ۳۱۵

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 13:25  توسط طه طبسي  | 


با عرض سلام خدمت دوستان .

چندي پيش يك نفر برام ايميلي فرستاد كه با لحني تمسخر آميز امر خطير برائت
از دشمنان اهل بيت  رو زير سوال برده بود .

البته من جوابش رو دادم اما خيلي سوختم ...

واقعا متحيرم كه  تو اين ممكلت شيعه چي  ميگذره ...

اون ازكتابهاي تاريخمون كه يادمه از عمر به عنوان خليفه مسلمين وانساني ساده زيست و خدمتگذار ياد كرده بود .

اون از دوست دوران دبيرستانم كه وقتي  بهش گفتم عمر  قاتل  فاطمه زهرا بود
اصلا باورش نميشد و مدام  ميگفت عمر كه آدم خوبي  بوده واين همه  به اسلام
خدمت كرده   ...

اين هم از حادثه تاسوكي كه خيلي راحت  حدود 20 نفر شيعه  رو به جرم شيعه
بودن مظلومانه به شهادت ميرسونن و بعد هم فرار ميكنن ...
عجیب روزگاریه ...

اما در مورد برائت از دشمنان اهل بيت زياد نوشتم و باز هم خواهم نوشت .

امام رضا صلوات الله عليه در مورد برائت از دشمنان اهل بيت فرموده اند :

كمال الدين ولايتنا و البرائة من عدونا

كمال دين ولايت ما و برائت از دشمنان ماست .

بحار الانوار ج 27 ص 58

 

همچنين طبق فرمايش امام صادق عليه السلام  شخصي كه خود را دوستداراهل
بيت معرفي ميكند اما از دشمنان ايشان برائت نمیجوید  دروغگويي بيش نيست
زيرا امام صادق
عليه السّلام فرمودند :

دروغ ميگويد  كسي  كه  ادعاي دوستي ما را ميكند ولي از دشمنان ما برائت
نمي جويد

بحار الانوار ج 27 ص 58

 

اما يك توضيح هم راجع به زيارت جامعه كبيره ؛

همونطوري كه ميدونيم اين زيارت ازامام هادي صلوات الله عليه به ما رسيده و
در اين  زيارت از لسان  امام معصوم  تا  حدودي  به منزلت  و مقام ائمه اطهار
پي ميبريم .

دراین روزگار مظلومترازائمه اطهار نيست و معرفت ما نسبت به ساحت مقدس
ايشان در حد صفره .

در كنار اين بي معرفتي ما نسبت به ساحت اهل بيت ،از يك طرف اهل عرفان
بنا دارند تا با مطرح كردن بحث عرفان مقام اهل بيت رو ناچيز جلوه بدن .

از طرفي ديگه ، افراد كافر و حسود و بظاهر مسلماني مثل سروش كه براشون
عظمت مقام اهل بيت قابل هضم نيست ، سعي براين دارند تا به نحوي ازانحاء
اين مقام  بزرگ الهي رو تكذيب كنند .

كما اينكه دركمال وقاحت و پستي به  زيارتنامه جامعه كبيره كه  توصيف  كننده
مقام اهل بيت هست ،  غلو نامه شيعيان غالي لقب دادند .

غافل از اينكه نميدونن نور خدا خاموش شدني نيست .

بنابراين به كوري چشم اين خفاش صفتان ازاين به بعد به ياري خدا  دراول هر
مطلبم  قسمتي از  زيارت  جامعه  كبيره 
رو  سلسله وار همراه با  معني فارسي
خواهم آورد تا هرچه بيشترنسبت به اين هماهاي رحمت الهي و برگزيدگان خدا
آگاهي پيدا كنيم .
  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:12  توسط طه طبسي  | 

 

امام صادق عليه السّلام فرمودند :

وقتيكه پيامبر صلي الله عليه و آله را به معراج بردند به ايشان گفته شد :

اول كسي كه درباره آنها حكم ميشود محسن بن علي عليه السّلام  و قاتل
اوست
و سپس درباره قنفذ حكم مي شود .

پس قنفذ و رفيقش را مي آورند وآنها رابا تازيانه هايي از آتش ميزنند كه
اگر يكي از آن تازيانه ها بر درياها بخورد هر آينه از شرق  تا  به غرب
درياها به جوش مي آيند و اگر بر كوه ها بخورد هر آينه نرم شده تا  مثل
خاكستر شوند ....

خداي متعال درآيات متعددي ازقرآن ظالمين حق اهل بيت را لعنت نموده
است .
از جمله :

 

 

 

اما اثبات اينكه ابوبكر و عمر شامل حال اين لعنت خدا و عذاب خفت بار
خدا ميگردند :

هم در كتب شيعيان و هم در كتب تسنن اين حديث از رسول الله   روايت 
شده كه رسول الله فرمود :

فاطمة بضعة منّي من اذاها آذاني و من آذاني فقد آذي الله

فاطمه پاره تن من است ، هر كس او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر
كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است .

( دلائل الامامة : 45 و كتاب سليم  بن  قيس حديث  48 و  در صحيح  بخاري
ج 5 ص 26 و در صحيح مسلم ج 4 ص 193 )

و از متواترات و مسلمات نزد فريقين است كه اين دو ملعون احترام كلام

رسول الله را نگه نداشتند، و به فاطمه زهرا ظلم كردند و آنقدر به اوآزار
رسانيدند كه حضرت زهرا عليها سلام به آن دو ملعون فرمود :

خدا و ملائكه اش را شاهد ميگيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد
ورضايت مرا جلب نكرديد واگر پيامبر را ملاقات نمايم هرآينه شكايت
شما رو به وي خواهم كرد ...


و ابن أبي الحديد هم گفته است :

ان فاطمة ماتت و هي واجدة علي أبي بكر و عمر .

 حضرت فاطمه زهرا از دنيا رفتند در حالي كه سخت از ابوبكر  و عمر
غضبناك بودند .

بنابر آنچه كه گفته شد چون عمر و ابوبكر  موجب آزار و اذيت وغضب
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها شدند، در واقع خدا و رسول خدا را
آزار داده اند وخداي تبارك و تعالي درقرآن آنها را لعنت فرموده وعذاب
خفت باري برايشان تدارك ديده است .

 
پيامبر گرامي اسلام فرمود :

هر كس گناه بشمارد لعن كردن بر كسي را كه خدا او را لعنت كرده
لعنت خدا
بر خود او باد .

( بحار الانوار ج 27 ص 58 و رجال الكشي ج 2 ص 811 )

   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:48  توسط طه طبسي  |